|
عاشقانه
|
||
|
سلام |

به نام یگانه خالق هستی
امروز که از خواب پاشدم هوا یه جور دیگه بود . اصلا انگار همه چی عوض شده بود . انگار درخت ها بهت سلام می کردند ، برگ ها باهات حرف می زدند ، گلها بهت صبح بخیر می گفتند ، پرنده ها برات بدرود می فرستادند ، عشق آواز می خوند ، دل شاد بود ، هوا صورتت رو به ملایمت نوازش می کرد ، هوا آبی تر از همیشه بود و خلاصه همه خوشحال بودن . خیلی متعجب بودم ، به خودم گفتم خدایا امروز چه روزیست که همه اینگونه اند . سری به تقویمم زدم و دیدم نوشته ۱/1/8۶ ، فهمیدم که امروز اولین روز بهار . بلاخره هر کس با هر وضعیتی تو این روز خوشحاله .
انقدر این غمها توی دور بر ما اثر گذاشته که همه درخت ها و غنچه ها تو خودشونن ، اما هر چقدر به این روز بزرگ نزدیکتر می شویم حتی اونا هم یواش یواش از خودشون بیرون میان و اولین روز بهار سبز و خرم می شن . خدایا این روزهای بهاری رو از ما نگیر . همه لذت می برن وقتی می بینن هم نو های خودشون به ظاهر شادن .
من که خیلی خوبم .
من شادم ، شما هم سعی کنید حتی به ظاهر شاد باشید ...
عید بر همه دوستان مبارک
سوگند را ساختيم تا سوگند ياد كنيم كه عاشق بمانيم....با سوگند شروع مي كنيم با اميد ادامه
سوگند را ساختيم تا سوگند ياد كنيم كه عاشق بمانيم....با سوگند شروع مي كنيم با اميد ادامه
میدهيم و آرزو داريم با وصال ختم شود....سوگند مي خوريم به زيبايي عشق پاك كه دل از هم نگيريم كه
لحظه اي از ياد يكديگر غافل نشويم كه براي هم باشيم و به ياد هم كه دوست داشتن را از ياد نبرده و با
امدن هر سپيده و شروع هر روز به ياد يكديگر چشم به جهان بگشاييم....و در آخر سوگند به عشق كه در
غم و شادي با هم باشيم
دهيم و آرزو داريم با وصال ختم شود....سوگند مي خوريم به زيبايي عشق پاك كه دل از هم نگيريم كه
لحظه اي از ياد يكديگر غافل نشويم كه براي هم باشيم و به ياد هم كه دوست داشتن را از ياد نبرده و با
امدن هر سپيده و شروع هر روز به ياد يكديگر چشم به جهان بگشاييم....و در آخر سوگند به عشق كه در
غم و شادي با هم باشيم
تو را با ناله و غم
تو را با اشک و گريه
تو را با چنگ و دندان
ربودم از دل عاشق ترينان
تو را با صد نوای آشنايی
به آن رنگ قشنگ بی نوايی
به آن ناز و نگاه دل برانگيز
ربودم از دل عاشق ترينان
به تو گفتم که مبهوت دل بی رنگ من شو
ز آوای دل من با خبر شو
ز نيرنگ غريبان در حذر باش
که من عاشق ترين عاشقانم
تو را زين رو ربودم از دل عاشق ترينان
به تو گفتم :
از آن لحظه كه در نقش نگاهت عشق ديدم
خودم را از نگاه ديگران آزاد ديدم
دلم پرواز کرد پر زد به سويت همان لحظه به تو گفتم تو بردی
دل من را به ماتم ها سپردی
وزين دنيا يکی کيش و يکی مات وليکن حال تو پيروزی و شاد
ولی امروز من تنها و خسته
به يادت هر دمی از عشق خوانم
دگر يادی زياد ما نکردی
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمی شه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی شه
غم دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد
هنوز پیش مرگتم من بمیرم تو نمی ری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری
کاش میشد با پرستو پر کشید دل از این صحرای پر غوغا کشبد
کاش میشد عشق را تکثیر کرد دانه های ان را تقسیم کرد
کاش میشد زندگی بوی تنهایی نداشت لحظه ی وصل۱پایانی نداشت
کاش میشد اب را احساس کرد دشت را پر از بونه های یاس کرد
کاش میشد دنیا جنبشش از لبخند بود بهترین واژه واژه پیوند بود
کاش میشد اشک را تهدید کرد لحظه ی لبخند را تمدید کرد
گفتم این کلمه را از حفظ نمی گویم از ته دلم می گویم ، گفتی دلم را نیز باور نداری!
سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمانی خیس……
گونه ام خیس شد و قلبم شکسته !
گفتی که تو قلبم را شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ، بلکه احساست در هم
شکست،
گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم ، من نیز سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم و
اشک ریختم!
گفتی بی خیالی از اشکهایم ،چیزی نگفتم ، و باز سکوت و یک آه تلخ!
گفتی کاش که عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه این دردها را دارد .
گفتی خسته شدی از همه کس ، گفتم که صبور باش عزیزم من با تو می مانم.
گفتی خیلی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است تنهایی را نمی شناسد!
و باز گفتی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است قلب یارش باید همان تنهایی او
باشد!
گفتی که این حرفایت تکراری است ، گفتم به جز تکرارش راهی نیست!
گفتی که آغوشم را میخواهی ، گفتم که منتظر بمان عزیزم!
گفتی که شانه هایم را میخواهی ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم!
گفتی که تو از حرفهایم پریشانی ، گفتم حرفی نیست و حرفهایت شکنجه ای بیش
نیست!
گفتی که لبخندی بزن ، گفتم که حس لبخند نیست
گفتم با اینکه این کلمه تکراری است و با اینکه باور نداری باز میگویم که دوستت دارم
چیزی نگفتی و سکوت کردی !
گفتم که دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمانم سرازیر شد!
و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار تو نیز مانند من اشک ریختی و با بغض و
صدای آهسته گفتی که من نیز تو را دوست می دارم عزیزم، لبخند تلخی بر لبانم
نشست و باز چشمان خیسم خیستر شد

شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد
سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند
اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند
انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد
پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند
وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد
شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد
صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند
عاشقانه دوستت دارم



برای عشق تمنا كن ولي خار نشو
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش
زندگي را دوست دارم چون عذابم ميدهد و كمي از بار گناهانم كم ميكند... *مرگ را دوست دارم چون از عذاب و زخم زبان مردم راحتم ميكند... *هر دو را دوست دارم چون در دو حالت تورا دارم و هميشه بيادت خواهم ماند.
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟
گفتمش: دل مال تو تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
رد پایش روی دل جا مانده بود....!!![]()
![]()
.jpg)
بنام تنها شاهپرک جزیره عشق
برای تو می نویسم، برای تویی که دوستت دارم...
برای تویی که چشمانت چون آسمان و لبانت چون گل سرخ و تبسم
لبخندت چون شکوفه های گیلاس صفا و پاکی است، به صافی و صداقت
آسمان پر ستاره بی انتهاست برای تویی که همانند آب پاکی برای تو
می نویسم که اشک به پایت میریزم و نثار قامتت می کنم تا دوست
داشتنم را باور کنی، باور کنی که:
لیلی و مجنون آسمونی












پسرک دررویاهای خود همیشه به دنبال دختری بود با
گیسوانی به رنگ آفتاب و دخترک در رویاهای خود به دنبال پسری بود
با چشمانی به رنگ شب.آن روز در خیابان آسمان،دختر خورشید با پسر
ماه آشنا شد.دیدار آنها زیاد طول نکشید ولی... دختر خورشید به پسر ماه
گفت:((هر روز زیر سایه آبی ترین ابر بهاری چشم انتظارت خواهم بود.))و
پسر ماه گفت:((هر شب زیر پر نور ترین ستاره آسمان در انتظارت خواهم
نشست.))دختر خورشید از طلوع صبح فردا تا نزدیکی غروب را در انتظار
پسر ماه نشست و پسر ماه از لحظه غروب تا طلوع روز بعد در انتظار دختر
خورشید، اما... نه آن روز ونه روزهای بعد هیچ کدام نتوانستند سر قرار
حاضر شوند. بهار آشنایی لیلی و مجنون آسمان خیلی زود به خزان جدایی
رسید. مدتی است زمستان دلتنگی آسمان از راه رسیده است. آسمان
شبها ابری است و دیگر هیچ ستاره ای نور افشانی نمی کند و روزها ابرها
سایه ای ندارند و از آسمان، باران غم وبرف اندوه می بارد. ولی دختر
خورشید و پسر ماه هنوز هم هر شب و هر روز چشم انتظار راه یکدیگرند...
و به شوق لحظه دیدار طلوع و غروب می کنند. افسوس که آن روز در
خیابان آسمان آنها چنان در شگفت رویاهای خود و دلگرم عشق تابستانی
بودند که... فراموش کردند پدیده کسوف فقط یک بار در سال اتفاق
می افتد.

روزی استاد ریاضی وارد کلاس شد. روی تخته دو خط موازی کشید.

















بلافاصله خط پایینی با نگاه های مشکوک عاشق خط بالایی شد.

















خط بالایی هم با یک نگاه دل باخت.

















این دو خط عاشق هم شدند، در این فکر بودند که چگونه به هم برسند؛

















که ناگهان استاد فریاد زد:((دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند.))
















از استاد شیمی پرسیدم:عشق چیست؟
گفت: حلال جوانی...
از استاد جبر پرسیدم:عشق چیست؟
گفت: بردباری که موازی محور جوانی حرکت می کند
از استاد زبان پرسیدم:عشق چیست؟
گفت: چیزی شبیه LOVE است...
از استاد ریاضی پرسیدم:عشق چیست؟
گفت: تنها عددی که جذر نداره...
و آخر از استاد فقه پرسیدم:عشق چیست؟
گفت: حرام...
تمام جواب ها را جمع کردم و سپس جوابی معجون ساختم و پس از آن دریافتم
عشق...دیوانگی است...
به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
که خودم را فراموش کردم
ودر دریای عشقت غوطه ور ساختم
اری به خاطر تو ای نازنین
فقط به خاطر تو
من و تو عاشق و مستيم !
من و تو عاشق و مستيم
ما با هم موندني هستيم
توي اين ديار غربت
واسه چي تنها نشستيم
ميتونيم باهم بمونيم
برا هم شادي بياريم
غصه ها رو دور بريزيم
چرا با غم ها نشستيم
كي ميتونه اين روزا براي ما بمونه
كي ميدونه غم تو دلامون آشيونه
ما كه ازاين زندگي جز غم چيزي نديديم
دو روز عمرو خوش باش غافل نموني
بيا با هم بخونيم شعراي عاشقونه
چي ميشه فرداي ما خدا خودش ميدونه
ببين كه من اسيرم
اسير دستاي تو
بدون تو ميميرم
بدون حرفاي تو
تو غربتيم و هيچكس
خبر زما نداره
هركي به فكر خويشه
منم كه غمخوار تو
واي كه چه حالي داره
اين دل پاره پاره
تو سينه گر ميگيره
اگه يارم آروم بياره
تو بهترين دواي درد اين دل شكسته
فقط تويي كليد قفل اين دراي بسته
بيا با هم بخونيم شعراي عاشقونه
چي ميشه فرداي ما خدا خودش ميدونه
....!!!
به صداقت کبوتران قسم که گیسوان آرزویم را با نام تو میبافم و روی بال پروانه ها و کبوتر ها و قاصدکها مینویسم
سلام بر تو سلام بر تو..... ![]()
هيچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم
نشد يه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم
روزا با تو بيدار ميشم شبا با تو به خواب ميرم
هيچ وقت نشد نفهميدی که بی تو دنيا ندارم
تو همه دنيای منی امروز و فردای منی
هيچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم
ميگن چشای عاشق يه دنيا شعرو قصه ست
اما چرا عزيزم چشام لبريز غصه ست
ميگن گل شقايق نشون داغ عشق
من از نگاه داغت شدم باغ شقايق
ميگن شبا ستاره ها رابط عشقو قلبان
اما اخه ستاره ام راه نميده به چشمام
ميگن اشکای عاشق پيش خدا عزيزه
نميدونم تا کی بايد بريزه و بريزه و بریزه
وقتی شبا تو اسمون رنگه چشاتو ميبينم
دلم ميخواد بهت بگم که روزو رويا ندارم
بين تموم ادما تو عشق پاک اين دلی
تو اسمون روياهام جز تو ستاره ندارم
ميگن چشای گيرا خوب داره از اين اسيرا
بگو تا کی بايد من باشم مثل اسيرا
ميگن تو اين زمونه عشقا همه دروغه
عاشق نبوده حتما اونکه اينارو گفته
دلم پی نگاهت شد ابر پاره پاره
اما بگو عزيزم اين کارا فايده هم داره ؟؟؟
تو را با ناله و غم
تو را با اشک و گريه
تو را با چنگ و دندان
ربودم از دل عاشق ترينان
تو را با صد نوای آشنايی
به آن رنگ قشنگ بی نوايی
به آن ناز و نگاه دل برانگيز
ربودم از دل عاشق ترينان
به تو گفتم که مبهوت دل بی رنگ من شو
ز آوای دل من با خبر شو
ز نيرنگ غريبان در حذر باش
که من عاشق ترين عاشقانم
تو را زين رو ربودم از دل عاشق ترينان
به تو گفتم :
از آن لحظه كه در نقش نگاهت عشق ديدم
خودم را از نگاه ديگران آزاد ديدم
دلم پرواز کرد پر زد به سويت همان لحظه به تو گفتم تو بردی
دل من را به ماتم ها سپردی
وزين دنيا يکی کيش و يکی مات وليکن حال تو پيروزی و شاد
ولی امروز من تنها و خسته
به يادت هر دمی از عشق خوانم
دگر يادی زياد ما نکردی
دريغا عشق را معشوغه ای چون تو نبايد

از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم. از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم. از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ آن رنگ باخته ام نميدانم ... از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت سرد است و بي رنگ!!!
|
|